تبلیغات
وبسایت فرهنگی و مذهبی سَبیل - امام یتیم نوازان و محرومان

تصاویر منتخب

درباره سایت

بایگانی

نویسندگان

صفحات دیگر

پیوندها

تصاویر برگزیده

شبکه های اجتماعی


امام یتیم نوازان و محرومان

نویسنده: محمود دشتی




 

1- خنداندن یتیمان

قنبر می گوید:
روزی امام علی (ع) از حال زار یتیمانی آگاه شد، به خانه برگشت و برنج و خرما و روغن فراهم کرده در حالی که آن را خود به دوش کشید، مرا اجازه ی حمل نداد، وقتی بخانه ی یتیمان رفتیم غذاهای خوش طعمی درست کرد و به آنان خورانید تا سیر شدند.
سپس بر روی زانوها و دو دست راه می رفت و بچه ها را با تقلید از صدای بَع بَع گوسفند می خنداند،
بچه ها نیز چنان می کردند و فراوان خندیدند.

***

سپس از منزل خارج شدیم
گفتم: مولای من، امروز دو چیز برای من مشکل بود.
اول: آنکه غذای آنها را خود بر دوش مبارک حمل کردید.
دوم: آنکه با صدای تقلید از گوسفند بچه ها را می خنداندید.
امام علی فرمود:
اولی برای رسیدن به پاداش،
و دومی برای آن بود که وقتی وارد خانه ی یتیمان شدم
آنها گریه می کردند، خواستم وقتی خارج می شوم، آنها هم سیر باشند و هم بخندند.(1)

2- رسیدگی به محرومان

امام علی (ع) رسیدگی به محرومان را تنها با دستورالعمل و فرمان انجام نمی داد، بلکه شخصاً به رفع مشکلات مردم می پرداخت.
نان و خرما را درون زنبیل می گذاشت و با دوش مبارک حمل می کرد و به فقراء می رساند.
اصحاب و یاران می گفتند:
یا اَمیرالمُؤمنین نَحنُ نَحمِلَهُ

***

«یا امیرالمؤمنین (ع) ما این بار را بر می داریم.»

***

حضرت پاسخ می داد که:
رَبُّ العَیالِ اَحَقُّ بِحَملِهِ

***

«رهبر امت سزاوارتر است که بردارد»(2)
***

 

3- پرهیز از اخلاق پادشاهان

امام علی (ع) به تنهائی در بازار قدم می زد، و مردم را ارشاد می فرمود را ارشاد می فرمود
هرگاه عده ای در اطراف آن حضرت یا پشت سر او راه می رفتند یا جمع می شدند، می ایستاد و می فرمود:
کاری دارید؟
می گفتند:
دوست داریم با شما باشیم و با شما راه برویم:
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) می فانِصَرِفُوا وَ ارجِعُوا

***

«بروید و به راه خود بازگردید»

***

زیرا اینگونه رفتارها
مَفسَدَهً لِلقُلُوب

***

«قلب ها را فاسد می کند»(3)

***

4- سرکشی از خانواده های شهداء و رفع مشکلات آنها

الف - نقل ابن شهر آشوب- نقل ابن شهر آشوب

ابن شهر آشوب از عبدالواحد بن زید نقل می کند که:
روزی در کنار کعبه به عبادت مشغول بودم، دختر کوچکی را دیدم که خدا را به حقّ امیرالمؤمنین علی (ع) سوگند می دهد،
و نام و شخصیّت امام علی (ع) را در قالب الفاظ و عباراتی زیبا بیان می دارد.
شگفت زده شدم، پیش رفتم و پرسیدم:
ای دختر کوچک، آیا تو خودت علی(ع) را می شناسی؟
پاسخ داد: آری
چگونه علی را نمی شناسم در حالیکه از آن روز که پدرم در صفّین به شهادت رسید و ما یتیم شدیم، علی (ع) همواره از ما حال می پرسید و مشکلات ما را برطرف می کرد.
روزی من به بیماری «آبله» دچار شدم، و بینائی خود را از دست می دادم.
مادر و خانواده ی مان سخت ناراحت بودند، که حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) به خانه ی ما آمد، مادرم مرا نزد امام علی (ع) برد و ماجرا را تعریف کرد.
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) آهی کشید و شعری خواند و دست مبارک را بر صورت من کشید. فوراً چشمان من بینا شد و هم اکنون به خوبی اجسام را از فاصله های دور می بینم،
«آیا می شود علی (ع) را نشناخت؟!»(4)

ب- نقل عبدالواحد

عبدالواحد بن زید نقل می کند که:
به زیارت حج رفتم، در وقت طواف دختر پنج ساله ای دیدم که پرده ی کعبه را گرفته، به دختری مثل خود می گفت:
قسم به آنکه به وصایت رسول الله (ص) انتخاب شد؛
میان مردم احکام خدا را یکسان اجرا می کرد؛
حجتش بر ولایت آشکار و همسر فاطمه ی مرضیه ی (ع) بود؛
مطلب چنین و چنان نبود.
از اینکه دختری با آن کمی سنّ، علی بن ابیطالب(ع) را با آن اوصاف تعریف می کرد در شگفت شدم که این سخنان بر این دهان بزرگ است!!
گفتم : دخترم آن کیست که این اوصاف را داقالَت ذلِکَ وَالله عَلَمُ الأعلامِ و بابُ الأحکام وَ قَسیمُ الجَنَّه والنّار وَ رَبّانِیُّ هذِهِ الامَّه وَ رَاسُ الائَمَّه أخُو النَّبیَّ و وَصیُّهُ و خَلیفَتُهُ فی أمَّتِه ذلِکَ أمِیرُالمؤمِنِین عَلیُّ بنُ أبِی طالِب

***

گفت: او والله بزرگ بزرگان، و باب احکام، و قسمت کننده ی بهشت و دوزخ، تربیت کننده ی این امت، اول امامان، برادر و وصیّ و جانشین رسول الله (ع) در میان امت، او مولای من امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب است.

***

با آنکه غرق تعجب شده بودم، با خود می گفتم:
این دختر با این کمی سن این معرفت از کجا پیدا کرده است؟کجا پیدا کرده است؟
این مغز کوچک این همه اوصاف عالی را چگونه ضبط کرده و این دهان کوچک این مطالب بزرگ را چطور اداء می کند؟!
گفتم:
دخترم علی (ع) از کجا دارای این صفات شد که می گوئی؟
پاسخ داد:
پدرم (عمّار بن یاسر) مولا و دوست او بود که در صفین شهید شد، روزی علی (ع) به خانه ی ما به دیدار مادرم آمد، من و برادرم از آبله نابینا شده بودیم، چون ما دو یتیم را دید، آه آتشینی کشید و گفت:

ما اِن تَأوَّهتُ مِن شَییءٍ رُزیتُ بِهِ
کَما تَأوَّهتُ لِلاَطفالِ فِی الصَّغَرِ

قَدِمتَ ولِدَهُم مَن کانَ یَکفُفِی النّائِباتِ وَ فی الاَسفارِ والحَضَرِ

***

«در هیچ مصیبتی که پیش آمده آه و ناله نکرده ام،
مانند آنکه برای اطفال خردسال کرده ام.ال خردسال کرده ام.
اطفالی که پدرشان مرده، چه کسی کفیل و عهده دار آنها میدر پیشامدهای روزگار و در سَفَر و حَضَر»

***

آنگاه ما را پیش خود آورد، دست مبارک خویش را بر چشم من و برادرم مالید.
سپس دعاهائی کرد، دستش را پایین آورد که چشمان نابینای ما بینا شد.ابینای ما بینا شد.
اکنون من شتر را از یک فرسخی می بینم که همه اش از برکت او است، (صلوات خدا بر او باد).
کمربند خویش را باز کرده که دو دینار بقیّه ی مخارج خود را به او بدهم از این کار تبسّمی کرد و گفت:
این پول را قبول نمی کنم، گر چه امیرالمؤمنین (ع) از دنیا رفته ولی بهترین جانشین را در جای خود گذاشته است،
ما امروز در کفالت حضرت حسن مجتبی(ع) هستیم، او ما را تأمین می کند، نیازی نداریم: که از دیگران کمک قبول کنیم.
سپس آن دختر به من گفت:
علی (ع) را دوست می داری؟
گفتم: آری؟
گفت: بشارت بر تو باد، تو بر دستگیره ی محکمی چنگ زده ای که قطع شدن ندارد.
آنگاه از من جدا شد و این اشعار را زمزمه می کرد:

ما بُثَّ عَلیٍ فِی ضَمِیر فَتیً
اِلا لَهُ شَهِدَت مَن رَبِّهِ النِّعَمُ

وَلا لَهُ قَدَمٌ زَلَّ الزَّمانُ بِها
اِلا لَهُ ثَبَتَت مِن بعدِها قَدَمُ

ما سَرَّنی اِنَّنی مِن غَیرِ شِیعوَإن لِی ما حَواهُ العَرَبُ والعَجَمُ(5)

***

«دوستی علی در قلب هیچ جوانمردی گسترش پیدا نکرده، مگر آنکه نعمت های خداوندی نصیب او شده است.
دوست علی (ع) اگر روزگار قدمی از او بلرزاند، قدمی دیگر برای او ثابت می ماند.ی او ثابت می دوست ندارم که من از پیروان علی نباشم در عوض مال همه ی عرب و عجم از آن من باشد.»

***

5- کمک به یتیمان و همسران شهداء

روزی امیرالمؤمنین دید زنی مشک آبی به دوش گرفته می برد، دوش گرفته می برد،
امام علی (ع) مشک آب را از او گرفت و به محلی که زن می خواست آورد،
آنگاه از حال زن پرسید.
زن گفت:
علی بن ابیطالب (ع) شوهر مرا به بعضی از مرزهای نظامی فرستاد و در آنجا کشته شد، چند طفل یتیم برای من گذاشت و احتیاج مرا وادار کرده است تا برای مردم خدمت کنم که خود و اطفالم را تأمین نمایم.
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) از آنجا بازگشت.
سپس زنبیلی که در آن طعام بود برداشت و قصد خانه ی زن کرد.
بعضی از یارانش گفتند:
بگذارید ما ببریم.
فرمود: کیست که بار مرا در قیامت بردارد؟
چون به در خانه ی زن رسید، زن پرسید:
کیست که دَر می زند؟
فرمود: همان بنده ی خدا هستم که دیروز مشک آب را برای تو آوردم، در را باز کن برای بچه هایت طعام آورده ام.
زن گفت:
خدا از تو راضی باشد و میان من و علی بن ابیطالب حکم کند، سپس در را باز کرد.
امام علی (ع) داخل شد، فرمود:
من کسب ثواب را دوست دارم، می خواهی تو خمیر کن و نان بپز و من بچه ها را آرام کنم و یا من خمیر کنم و تو آنها را آرام کنی؟
زن گفت:
من به نان پختن آگاهترم و شروع به خمیر گرفتن کرد.
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) گوشت را آماده کرد و لقمه لقمه به دهان اطفال گوشت و خرما می گذاشت و به هر یک می فرمود:
«علی را حلال کن، در حقّ تو کوتاهی شده است»
چون خمیر آماده شد، زن گفت:
بنده ی خدا تنور را آتش کن.
امام علی (ع) تنور را آتش کرد.
حرارت شعله به چهره ی آن حضرت می رسید و می فرمود:
«بچش حرارت آتش را، این سزای کسی است که از زنان بیوه و اطفال یتیم بی خبر باشد.»
در این میان زنی از همسایه داخل خانه شد، که امیرالمؤمنین (ع) را می شناخت به زن صاحب خانه گفت:
وای بر تو این کیست که برای تو تنور را آتش می کند؟
زن جواب داد:
مردی است که به اطفال من رحم کرده است.
زن همسایه گفت:
وای بر تو این امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع) است.
آن زن چون حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) را شناخت پیش دوید و گفت:
واحَیائِی مِنکَ یاأمِیرَالم«ای مؤمنان از شرمندگی آتش گرفتم، مرا ببخشید»

***

امام علی (ع) فرمود:
بَل واحَیائی مِنکَ یا اَمَهَ الله فیما قَصُرتَ فِی حِقِّکَ

***

«بلکه من از تو شرمنده ام، ای کنیز خدا، در حقّ تو کوتاهی شده است.»(6)

پی نوشت ها :titr">پی نوشت ها :

1- شجره ی طوبی ص 407 - و- دُرَرُ المطالب
2- کوکب درّی ج 2 ص 132
3- کوکب درّی ج 2 ص 131.
4- مناقب ابن شهر آشوب
5- بحار الانوار ج 41 ص 220- 221- از بشاره المصطفی ص 86 - و- ابن شهر آشوب آن را در مناقب تج 2 ص 334 باب اموره مع المرضی والموتی بطور اختصار نقل کرده است.
6- بحار الانوار ج 41 ص 52 -و - مناقب آل ابیطالب ج 2 ص 116.

منبع مقاله: دشتی، محمد؛ ( 1380)، امام علی (ع) و اخلاق اسلامی، قم: انتشارات امیرالمؤمنین (ع)، جلد اول چاپ سوم.